رویای نگفته

 
.: vengeance :.
نویسنده : UnSpoken Dream - ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩۱
 

 

  

 

من حوایت بودم،

سال هاست که تقاص پس می دهم.

 

به بی خوابی،

به بوسه های لاابالی.

 

به بن بستی با یاس های سفید و زرد،

عطر و خاطره و بغضی تلخ.

 

به گذشته از عاقبتی شوم.

به ندیدنت از پشیمانی تا خوشحالی.

به کابوسی کینه توز تا فراری اجباری.

 

که سایه سنگین نمی شود اما

مِیل ِ رفتن کرم می شود.

 

که از قدم اول تا آخر،

" هرگز" فاصله می شود.

 

دستی که از سرم سبک نمی شود.

دلی که تشویش را به قرار ترجیح می دهد.

_______________________________________________

: P.S

 

... Temptations, actions, consequences


 
comment نظرات ()
 
 
.: خیالی تخت :.
نویسنده : UnSpoken Dream - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۳ تیر ۱۳٩۱
 

The Way Out

 

زخمی که بسته و تو

دوباره بازش می کنی.

 

کسی که نیست و باز

تو به او فکر می کنی.

 

ای کاش ها، باید و نباید ها

تو کجا نشسته ای؟

 

کار و زندگی

سایست مریض

نان شب

تو در خیال سِیر می کنی.

 

هیچ صدا نمی شنوی

یک ترانه می شوی.

 

محو

دود

یک خیال می شوی.

 

خیالی تخت و

تختی خالی.

 

می گذری از تب و تابِ دو عقربه

که نمی دانی بی حواس به کجا خیره مانده ای.

 

دری که به هیچ کس گذرگاه نمی شود.

 

این فراموشی مضمن و زجر رفتنِ صد باره ات.

 

لیوانی که دود می کنم

سیگاری که سر می کشم.

 

قرص هایی که جز به یک سیاهی کوتاه نمی رسند.

که می خندی و می خندم

به هر آنچه تو می دانی و من

به لرزش دست هام می خندم.

 ___________________________________

Done

 

پ.ن: بعضی وقتا هیچ وقت نفهمیدن بهتر از اینه که دیر بفهمی.

 

پ.ن: وای به اون وقتی که بفهمی "اینم نشد یکی دیگه" شدنیه.


 
comment نظرات ()
 
 
.: Misery? Mystery? Oh its you :.
نویسنده : UnSpoken Dream - ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ مهر ۱۳۸٩
 

 

تا تو باشی که ندهی بر بادم

و نسپاری به دستِ فردای بی بنیادم.

می روم که سر به بیابان بگذارم

تا نشنوی دیگر آه و ناله ی بی پایانم.

 

راست است که هر چه از دوست رسد نکوست اما

انصاف نیست

این داغ بی درمان که می نشانی اش بر جانم.

 

رفتنم دل کندن که نیست،

از شرمندگی است

که دلم را دیگر

نای زخم و زمین خوردن و برخاستن دوباره نیست.

 

تو راست می گفتی عزیزِ جان که این شهر،

شهر عاشقانه های بی گلایه نیست.

 

می روم.

می روم تا تو بمانی و دل خوش ات به این شهر

که جای من و پرستوی زخمی دل،

شهر مردمان بی دل نیست.

 

 

پ.ن: چرا نتونستم بهت بگم که تو بیشتر از همه دلم رو شکستی؟

چرا نمی تونم قبول کنم که هنوزم دوستت دارم اما دیگه نمی خوامت؟

 

پ.ن: گلِ من پوچ در آمد، بی خبر که هر دو دست تو خالی بود.

 

پ.ن: منو اینجا هم می تونین بخونین...


 
comment نظرات ()
 
 
.: ... :.
نویسنده : UnSpoken Dream - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

 

 

 

یک سال دیگر،

پَر...

فرصت جبران،

پَر...

حضور تو،

پَر...

آرام و قرار،

پَر...

من اما،

پَرپَر...

__________________________________________

 

 

پ.ن:  دلت می خواد که وقتی با اون حالت دویدی و رفتی، اون پشیمون شده باشه از حرفایی که زده...

که وقتی سدِ اشکات شکسته شد، اون دلش لرزیده باشه... که وفتی رفت خونه و دید نیستی، ترسیده باشه... که وقتی تو نفست بالا نیومد و قلبت تیر کشید، اون فکرش هزار راه رفته باشه و دلش گرفته باشه.... اما فکرشو که می کنی می بینی همه ی این اتفاقا هم که افتاده باشه هیچی عوض نمیشه...

زخم زبوناش کاری بود این بار...

 پ.ن: کسی نخواهد خواست مرا،

            بس که عطر تو دارد دست هام و نفس هام.

                               کسی نخواهد خواست مرا،

                                         حتی خاک سرد گورستان.


 
comment نظرات ()
 
 
.: مثل آلو نیست :.
نویسنده : UnSpoken Dream - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸۸
 

 

 کاش مثل آن درخت آلو بود

که بارها شاخه های سستش زمینم زده بودند

وقتی که سن و سالی نداشتم و

شاخه های هرس نشده اش، پاهای کوچکم را

به زخم های بزرگ می آراستند و هر بار من

بیشتر آلو می خواستم.

 

 می خواستم،

می افتادم اما

یک دل سیر آلو می خوردم.

 

مثل آلو نیست اما

- آزادی-

 

 می خواهم،

می افتم و باز می خواهمش اما

دریغ که بر شاخه های این درخت میوه ای نیست.

 

اگرچه زمستان این شهر سال هاست که لنگر انداخته

امیدم هست هنوز

که هر سال چهار فصل دارد.

 

 _______________________________________

پ.ن:  بالا و پایین،

           سرد و گرم،

           زندگی هرچه هست با تو خوش است.

 

پ.ن: یادت که نمیره که!؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
.: The Last Act :.
نویسنده : UnSpoken Dream - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸۸
 

 

 هیچ فکری توی سرم نبود.

فقط او را می دیدم و نفس کشیدن هم

از فکرم رفته بود.

 

خون گوشه ی لب هاش را با پشت دستش پاک کرد و

به زحمت از روی زمین بلند شد.

 

حتی یک بار هم نگاهم نکرد و دست من،

مانده بود هنوز توی هوای آخرین فعلش.

 

یک چیزهایی را از روی زمین جمع کرد و زد زیر بغلش.

داشت می رفت سمت در

که یک آن برگشت رو به من.

 

لب هاش خواست به گفتن چیزی بجنبند اما

نگفته پشیمان شد.

بعد از چند لحظه مکث،

آهسته پشت کرد به من و

در را هم پشت سرش باز گذاشت.

 

حالا،

خیلی سال بعدتر،

نشسته ام من کنار همان شومینه ای که او برای همیشه خاموشش گذاشت و 

با خودم خیال می کنم چه می خواست بگوید

که به جایش موج توی چشم هاش،

گوله شد و ریخت روی گونه هاش. 

  

  پ.ن: شاید مشکلت این نباشه که وقتی دیدی اون پیر مرد نابینا کنار خیابون چشم به راهه کسی وایساده که بیاد و کمکش کنه از خیابون رد بشه،

تو وارفته تر از هرزمانی توی زندگیت توی ماشینت نشسته باشی و فقط نگاهش کرده باشی.

شاید مشکلت این باشه وقتی اون پیرمرد رو دیدی که چشماش نمی بینه و اون خلع مطلق ذهنت برگشت به سمت چیزی که چند دقیقه پیش دیدی،

شک کرده باشی به اینکه دیدن نعمت بزرگیه!

و فهمیده باشی با اینکه دونستن می تونه دردناک باشه، چیزهایی هست که دیدنشون خیلی دردناک تره حتی اگه قبل از دیدنش بهش پی برده باشی!

 

پ.ن: بازم وقت اسباب کشیه و دنبال خونه گشتن! اما حوصله ی هیچ کدومو ندارم.

کاش یکی بود که می تونست طبق سلیقه ی من این دوتا کاره کوچیکو!! انجام بده...کاش!

 

پ.ن: خوابم حسابی به هم ریخته...مثلا الان من باید ساعت ۵:٣٠ بیدارم شم برم دانشگاه اما هنوز بیدارم!   

راستی خوابه به هم ریخته شده رو چی جوری میزارن سر جاش!؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
.: Your sour smile :.
نویسنده : UnSpoken Dream - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
 

 

 

 

بی نوا هرچه می کند تلاش

لبخند تو

 

پنهان نمی کند غم درونت را.

 

 

من از نگاه تو می خوانم

راز درونت را.

 

که در چشم تو پیداست

شعله ی غم

گرچه غوغا می کند

بر لبان زیبایت لبخند.

 

 

 

پ.ن: وقتی پاکت سیگارو باز کرد نتونستم بهش بگم نکشه. حتی وقتی بعد از هر پک حسابی سرفه می کرد هم جرئت نکردم چیزی بگم. توی ماشین، روبروی خونه نشسته بودیم و هیچ کدوممون دلش نمی خواست بریم توی خونه. کل راه سعی کرده بودم که جلوی اشکامو بگیرم اما وقتی اشکای اونو دیدم دیگه دوام نیاوردم. سیگارشو نصفه کاره انداخت بیرون و رو کرد به من.

من حتی نمی تونستم توی چشاش نیگا کنم. صورتمو چرخوند روبه خودش و گفت: چرا گریه می کنی؟ مگه تقصیر تو ِ؟ می خواستم بگم آره، اگه من ...

اما توی نیگاش چنان اطمینانی بود که دیگه جای شکی واسم نمیذاشت. گفتم: نه، تقصیر من نیست. گفت: اینجوری نه. یه جوری بگو که خودتم باورت بشه تقصیر تو نیست. گفتم اما هنوزم اشکامو نمی تونستم کنترل کنم.

گفت: به خاطر دله من گریه نکن. گفتم: به خاطر دله من بخند. خندید، از ته دل خندید.

 

پ.ن: عمل هم کردم اما باز دکترا چیزی پیدا نکردن و این خیلی خوبه اما چون اون دردو هنوز دارم یعنی اینکه عمله بی خود بود!! حالا باید منتظر بمونم ببینم جواب آزمایشای جدیدم کی حاضر میشه.

 

پ.ن: این چند ماهی که نبودم خیلی اتفاقا افتاده و همین باعث شده که ندونم از کجا و از چی بگم وگرنه گفتنی زیاده!

 


 
comment نظرات ()
 
 
.: Bend Till You Break :.
نویسنده : UnSpoken Dream - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳۸۸
 

 

  

کار حضرت فیل است

پیدا کردن ِ مثال ِ درست ِ این روزها که

شبیه هیچ چیز نیستند.

 

مگر شبیه آزادی یک ماهی مرده باشد توی دریا.

یا پرنده ای که به تیر شکارچی

در حال سقوط آزاد! است از اوج آسمان.

 

دلم حسی می خواهد شبیه فرو رفتن توی آبی ِ نیلگون ِ آرام*

تا آنجا که دیگر اثری از رشته های خورشید نماند و

من باشم و مشتی حباب که اِصراری برطولانی زیستن ندارند،

یک سیاهی ِ آبی رنگ، هزاران ماهی و خیال ِ تو که هیچ جا رهایم نمی کند.

 

فرو رفتنی که بالا آمدنش تا ابد طول خواهد کشید.

 

 

*اقیانوس آرام

 

 

 پ.ن: پریشب که اومد یه حس خیلی بدی داشتم. انگار که یه جای کار یه گندی زده بودیم. مدام فکر می کردم که کجا بوده، چه طوری بوده، کِی بوده، اصلا چی بوده ! دیشب بهتر شده بودم و اون حس ِ لعنتی نبود اما هنوزم همه چی مثل قبل نشده بود. امشب اون رفته و من گیج ِ گیجم. همه چی بوی اونو میده. انقدر فکرای درهم و بی ربط و باربط توی سرم می چرخه که از دست خودم کلافه شدم.

 

پ.ن: باید واسه خودم یه کاری دست و پا کنم که دست از سر خودم بردارم. راستی، کسی کار سراغ نداره!؟

تبصره: حواستون به محدودیت مکانی باشه و از گذاشتنه هر کامنتی با مضمونه: اگه اینجا بودی فلان کارو واست دست و پا می کردم جداً و اکیداً و ... خودداری کنین لطفاً.

 

پ.ن: امتحانا هم تموم شدن. به جز یکی بقیه خوب بودن. الان خیلی احساسه و ِل بودن و بی کاری می کنم!!

 

پ.ن: بعد از کلی آزمایشو این جور چیزا بازم دکترا نتونستن بفهمن جریان از چه قراره!! واسه همینم قرار شده حدودا یه ماهه دیگه یه عمل ِ کوچیک داشته باشم که بتونن ببینن این درد بی خود!! چیه؟!  من خودم می دونم چیزه خاصی نیس ولی اون یه خوره به خرجش نمیره. خودش میگه می دونه ولی لیسته سِرچه Google و NHS رو دیدم.


 
comment نظرات ()
 
 
.: Parisienne Moonlight :.
نویسنده : UnSpoken Dream - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸٧
 

 

 

باور بکنی یا نه

دیگر گذشته اند آن شب هایی که  مهتاب پاریسی* می خواباندم.

 

حالا فقط رقص سرانگشت هات لای موهام و

آهنگ ِ آرام ِ نفس هات روی شانه ام،

سر سنگین از فکرهای دور و درازم را می رساند به خواب.

 

یا اگر نباشی،

فقط سکوت.

 

نه لالای فرشته ها و نه آواز باران،

فقط سکوت است که می خواباندم.

 

گذشت آن شب هایی که

تنهایی ام را با هیچ چیز تاخت نمی زدم.

 

حالا عطر دست هات باید بپیچد توی نفس هام

تا این تیر از غیب رسیده – به گمانم –

به خیر بگذرد از سینه ام.

 

بخند.

نخند.

 

بخند تا مرهم شوی روح و تن تکه پاره  ام را

و مرگ من نخند به حرف های عاشقانه ام.

 

که اگر نخندی و

بخندی،

می میرد دلم.

 

تو نه معجزه ای و نه جادو.

تو همانی که به هر زبانی کم می آورم برای گفتن ات و

لال می شود این زبان درازم.

 

آه ای جان شیرینم،

تو شاد باش،

سلامت باش اما،

مرگ من برای دیگران نباش.

 

که اگر نباشی،

نباشی و

باشی

می میرد دلم.

 

 

Parisienne Moonlight by Anathema*

 

 

پ.ن: نمی دونستم حرفامو چه جوری بگم بس که کله خری! مخصوصا که اولین بار نبود می گفتم...دلمو زدم به دریا و رک و پوس کنده حرفامو زدم ولی خب چندان امیدی ندارم که آدم بشی و گوش کنی. حتما یکی دیگه باید بهت بگه. یکی به جز من...یه وقتایی فک می کنم حالیت نیس خیرتو می خوام...کله خری دیگه ولی منم واسه آخرین بار بود که اون حرفارو زدم. حالا دیگه خودت می دونی! حتی اگه بترکم هم دیگه این حرفارو تکرار نمی کنم.

پ.ن: چقد دلهره داشتم توی راه ولی همین که دیدمت توی ایستگاه که تکیه داده بودی به دیوار و منتظربودی که قطار وایسه همه اش از وجودم پر کشید اما ته دلم فک می کردم یه جای کار می لنگه! هیچی نگفتی و منم چیزی نپرسیدم تا اینکه خودت زبون باز کردی!

و من همه چی دور سرم چرخید...هنوزم باورم نشده. نمی تونم با خودم کنار بیام که زیر این قولت زدی. درسته که قول قوله و همه رو باید نگه داشت اما این یکی خیلی واسه من مهم تر از خیلی چیزا بود و هست.از همه بدتر که اجازه هم می خواستی واسه ادامه دادنش و دلیلای من پشیزی ارزش و تاثیر نداشت واست چون تو تصمیمتو گرفته بودی، اگه می شد با اجازه و اگر هم نه مثه همون چهار باری که من نفهمیده بودم. هنوزم که هنوزه هر وقت حرف می زنیم منتظرم که بگی شوخی کردی. اما نمی گی و من روز به روز حسم عجیب تر و عجیب تر می شه نسبت به این دست پیش گرفتن هات.

حالا دلم مثه سگ تنگ میشه واست ولی اصلا دلم نمی خواد ببینمت لعنتی و تمام ت خ م ی بودن ِ رفتارای این چند روزه ام واسه همین بود به گمونم. چرا درس همون وقتی که فک می کنم حس اعتماد و دوس داشتنم به تو یه پله صعود کرده گند می زنی به همه چی؟

 

پ.ن: توی کامنتای پست قبلی بعضی ها آیدیشون رو داده بودن که ادشون کنم و من نکردم. در جواب اون دوستام باید معذرت خواهی کنم و بگم که من سه سالی میشه که چت کردنو بوسیدم!! گذاشتم کنار. بس که به جای خیر، شر دیدم ازش. اما اگه خواستین می تونین هر چی که می خواینو توی پیامای خصوصی بلاگ بنویسین واسم. حتما جواب میدم و ممنونم از دوستایی که دلداریم داده بودن و آرزوی سلامتی کرده بودن واسم. بعضی هام شاکی بودن از نوع کامنت گذاشتنم!! عرض کنم به خدمتنون که من بی منظور و بی غرض کامنت میذارم. یعنی هر چیزی که با خوندن یه مطلب به ذهنم برسه می نویسم تو کامنت و امیدوارم که کسی به دل نگیره چون یه وقتایی خودمو جای مخاطب نوشته میذارم، همین...

 

پ.ن: برعکس اون روزای اول که بدجور دلم می خواس هر چه زودتر برم و آزمایش دوباره رو بدم، این روزا اصلا دلم نمی خواد این کارو بکنم با اینکه هنوزم باورم اینکه آزمایش دوم عادی میشه. دلم نمی خواد دیگه به عنوان مریض برم بیمارستان.


 
comment نظرات ()
 
 
.: رو به خاموشی :.
نویسنده : UnSpoken Dream - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳۸٧
 

 

اصلا نمی شود که کار به خبر کردن تو برسد. هر وقت که دلم بخواهدت اینجایی.

اگر هم خودت نباشی، یک گوشه ی این خانه - خانه ای که بی تو قفسی سرد و با تو آبی ترین آسمان پرواز است - نشانه ای از تو پیدا می کنم. نشانه ای به تازگی بوسه هات.

امان از نگاه تو. تنها نگاه توست که دردم را درمان می کند. نگاه پُر رمز و راز توست که مسخ و تسلیم  اما در عین حال حاکم ام می کند.

و من اینم، یک دیر به تو رسیده که حکومت می کند بر دنیایی که تو از همه هستی ات مایه گذاشته ای برایش.

 جنب و جوش سایه ات روی دیوار،  پیچش موهای لطیفت روی شانه هات، تاب خوردن اندامت، صدای نفس های گرمت و عطر تن ات را می بینم و حس می کنم

 و با این همه خوشبختی احساس می کنم بدبخت ترینم، از این که می دانم این خوشبختی چندان دوام نخواهد داشت.

شاید تقصیر از توست که دیر آمده ای یا گناه از من که زود می روم. اما چه فرقی می کند حالا که پایان راه نزدیک است.

همین است که بر تخت حکومت نشسته ام و درمانده ترینم.

 تو هنوز داری می رقصی و آتش سرخی دویده است زیر پوست صورتت. نفس هایت تندتر و نگاهت پُر رمز و رازتر از همیشه شده.

 دلم می خواهد بلند شوم، صورتت را بگیرم توی دست هام و فریاد بزنم که من ِ عاشق، محتاج توام. محتاج نه، من مبتلا به توام و هر چه از توست، و این سرطان دروغ است که باز شروع می شود این درد لعنتی و صورتت را تار می کند جلوی چشم هام.

سرفه های من پایانی ندارند و چشم هام را نای ِ باز شدن نیست. نفس های گرمت را روی گونه های سردم حس می کنم و با همان نگاه تار می بینم که مثل همیشه نگاهت خالی از هر ترحم و دلسوزی بی جاست.

سیگاری می گیرانی و می گذاری اش گوشه ی لب های بی رنگ و حالم. زانو میزنی جلوم و در آغوشم می گیری.

نه حرفی، نه کلامی و باز رقص سر انگشتان ظریف تر از بال ِ شاپرک ِ توست لابه لای موهام که افسار این درد لجام گسیخته را به دست می گیرد.

وقتی چشم هام را باز می کنم، سیگاری که گوشه ی لب هام به آخر رسیده را له می کنی توی جا سیگاری. پیشانی ام را می بوسی و در آغوشم می گیری باز.

تو که خبر نداری اما بارها خواسته ام به پایت بیفتم که مرا بگذاری و بروی

دنبال کسی که بتواند تا همیشه در کنارت بماند. کسی که مجبور  به رفتن نباشد و به قدر من دوستت داشته باشد و بخواهدت. اما می دانم کسی نیست که قدر من بخواهدت.

 حالا تنها صدایی که از من بلند می شود همین تپش های رو یه خاموشی قلبم است که به هوای تو میزند. لب هات را می گذاری روی لب هام و گُر می گیرم من از تو.

دلم می خواهد اگر راهی جز رفتن نمانده است حداقل آخرین نبض زمانی بزند که تو به آتشم می کشی.

 

 

پ.ن: وقتی مثه همیشه اجازه گرفت که دفترمو برداره بخونه می دونستم یه چیزی اون تو هست که نمی خوام بخونه اما چون یادم نیومد چیه بی خیال شدم و گفتم که می تونه بخونه. دفترو که باز کرد چندتا برگه افتاد روی زمین. من سرم به کار خودم بود و هنوز یادم نیومده بود!

وقتی خوندنش تموم شد و با صورت رنگ پریده اش نگام کرد یادم اومد اما دیر بود.جواب آزمایشو خونده بود. صورتش خیس اشک بود. به خاطر همین اشکای لعنتی بود که نمی خواستم بهش بگم.

بعد مجبور شدم بشینم واسش توضبح بدم که این جواب صد در صد نیس و چند ماه دیگه باید دوباره آزمایش بدم و تازه اگه بازم جواب همین بود ممکنه بشه یه کاریش کرد، یعنی در بیشتر موارد درمان شدنیه اما دیوونه س دیگه به خرجش نمی رفت! می گفت سرطان سرطان ِ دیگه!!

 پ.ن: توی این مدت مدام اتفاقایی افتاده که خیلی پیس آفم کردن و انگار تمومی ندارن. یه نموره داغونم این روزا.

 پ.ن: همش یه ماه که از شر امتحانا راحت شدم و دو ماه دیگه امتحانای فاینال شروع میشن و من حس امتحانمو یه جایی جا گذاشتم به گمونم.

 پ.ن: از همه چی بدتر اینه که دستم به توشتن نمیره که یه خورده سبک شم. دلم فقط سیگار می خواد و اینکه بشینم پشت این پنجره و خیره بشم به بارونی که می باره و سرما بره توی جونم اما سیگار هم ندارم!

 


 
comment نظرات ()
 
 
.: آخرین ذره های ٍ بودن او :.
نویسنده : UnSpoken Dream - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸٧
 

 

ایستاده بود جلوی پنجره که باز بود هنوز.

نم نم باران می بارید و کمی سرد بود هوا.

 

سیگاری گذاشت گوشه ی لب هاش

سیگارش اما شکسته بود

نصف بود،

مثل خودش.

 

سرما حسابی دویده بود زیر پوستش.

خودش را توی آغوش تخت اش رها کرد،

تخت خوابی که تن ها بزرگتر بود از خودِ تنهایی اش.

 

سیگارش را گیراند.

دست راستش را دراز کرد و

کشید روی سرمای تنهایی اش.

 

بعد سیگارِ روشن اش را مچاله کرد توی مشتش.

آخر قول داده بود،

حتی اگر او هرگز باز نمی گشت.

 

غلتی زد و صورت اش را قایم کرد توی بالش اش و

با تمام وجود آخرین ذره های بودن ِ او را بلعید و

باز رو کرد رو به پنجره ای که پرده اش می رقصید به ساز باد.

 

شهر ساکتتر از همیشه بود و

آسمان اما،

آرام و قرار نداشت.

 

خودش می دانست که هیچ چیزش نیست.

فقط دلتنگ بود،

همین.

 

دلتنگِ او که بیاید و بخندد برایش.

آنقدر شیرین که همه دنیا بنشیند به تماشایش.


 
comment نظرات ()