رویای نگفته

 
.: رو به خاموشی :.
نویسنده : UnSpoken Dream - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳۸٧
 

 

اصلا نمی شود که کار به خبر کردن تو برسد. هر وقت که دلم بخواهدت اینجایی.

اگر هم خودت نباشی، یک گوشه ی این خانه - خانه ای که بی تو قفسی سرد و با تو آبی ترین آسمان پرواز است - نشانه ای از تو پیدا می کنم. نشانه ای به تازگی بوسه هات.

امان از نگاه تو. تنها نگاه توست که دردم را درمان می کند. نگاه پُر رمز و راز توست که مسخ و تسلیم  اما در عین حال حاکم ام می کند.

و من اینم، یک دیر به تو رسیده که حکومت می کند بر دنیایی که تو از همه هستی ات مایه گذاشته ای برایش.

 جنب و جوش سایه ات روی دیوار،  پیچش موهای لطیفت روی شانه هات، تاب خوردن اندامت، صدای نفس های گرمت و عطر تن ات را می بینم و حس می کنم

 و با این همه خوشبختی احساس می کنم بدبخت ترینم، از این که می دانم این خوشبختی چندان دوام نخواهد داشت.

شاید تقصیر از توست که دیر آمده ای یا گناه از من که زود می روم. اما چه فرقی می کند حالا که پایان راه نزدیک است.

همین است که بر تخت حکومت نشسته ام و درمانده ترینم.

 تو هنوز داری می رقصی و آتش سرخی دویده است زیر پوست صورتت. نفس هایت تندتر و نگاهت پُر رمز و رازتر از همیشه شده.

 دلم می خواهد بلند شوم، صورتت را بگیرم توی دست هام و فریاد بزنم که من ِ عاشق، محتاج توام. محتاج نه، من مبتلا به توام و هر چه از توست، و این سرطان دروغ است که باز شروع می شود این درد لعنتی و صورتت را تار می کند جلوی چشم هام.

سرفه های من پایانی ندارند و چشم هام را نای ِ باز شدن نیست. نفس های گرمت را روی گونه های سردم حس می کنم و با همان نگاه تار می بینم که مثل همیشه نگاهت خالی از هر ترحم و دلسوزی بی جاست.

سیگاری می گیرانی و می گذاری اش گوشه ی لب های بی رنگ و حالم. زانو میزنی جلوم و در آغوشم می گیری.

نه حرفی، نه کلامی و باز رقص سر انگشتان ظریف تر از بال ِ شاپرک ِ توست لابه لای موهام که افسار این درد لجام گسیخته را به دست می گیرد.

وقتی چشم هام را باز می کنم، سیگاری که گوشه ی لب هام به آخر رسیده را له می کنی توی جا سیگاری. پیشانی ام را می بوسی و در آغوشم می گیری باز.

تو که خبر نداری اما بارها خواسته ام به پایت بیفتم که مرا بگذاری و بروی

دنبال کسی که بتواند تا همیشه در کنارت بماند. کسی که مجبور  به رفتن نباشد و به قدر من دوستت داشته باشد و بخواهدت. اما می دانم کسی نیست که قدر من بخواهدت.

 حالا تنها صدایی که از من بلند می شود همین تپش های رو یه خاموشی قلبم است که به هوای تو میزند. لب هات را می گذاری روی لب هام و گُر می گیرم من از تو.

دلم می خواهد اگر راهی جز رفتن نمانده است حداقل آخرین نبض زمانی بزند که تو به آتشم می کشی.

 

 

پ.ن: وقتی مثه همیشه اجازه گرفت که دفترمو برداره بخونه می دونستم یه چیزی اون تو هست که نمی خوام بخونه اما چون یادم نیومد چیه بی خیال شدم و گفتم که می تونه بخونه. دفترو که باز کرد چندتا برگه افتاد روی زمین. من سرم به کار خودم بود و هنوز یادم نیومده بود!

وقتی خوندنش تموم شد و با صورت رنگ پریده اش نگام کرد یادم اومد اما دیر بود.جواب آزمایشو خونده بود. صورتش خیس اشک بود. به خاطر همین اشکای لعنتی بود که نمی خواستم بهش بگم.

بعد مجبور شدم بشینم واسش توضبح بدم که این جواب صد در صد نیس و چند ماه دیگه باید دوباره آزمایش بدم و تازه اگه بازم جواب همین بود ممکنه بشه یه کاریش کرد، یعنی در بیشتر موارد درمان شدنیه اما دیوونه س دیگه به خرجش نمی رفت! می گفت سرطان سرطان ِ دیگه!!

 پ.ن: توی این مدت مدام اتفاقایی افتاده که خیلی پیس آفم کردن و انگار تمومی ندارن. یه نموره داغونم این روزا.

 پ.ن: همش یه ماه که از شر امتحانا راحت شدم و دو ماه دیگه امتحانای فاینال شروع میشن و من حس امتحانمو یه جایی جا گذاشتم به گمونم.

 پ.ن: از همه چی بدتر اینه که دستم به توشتن نمیره که یه خورده سبک شم. دلم فقط سیگار می خواد و اینکه بشینم پشت این پنجره و خیره بشم به بارونی که می باره و سرما بره توی جونم اما سیگار هم ندارم!

 


 
comment نظرات ()