رویای نگفته

 
.: Parisienne Moonlight :.
نویسنده : UnSpoken Dream - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸٧
 

 

 

باور بکنی یا نه

دیگر گذشته اند آن شب هایی که  مهتاب پاریسی* می خواباندم.

 

حالا فقط رقص سرانگشت هات لای موهام و

آهنگ ِ آرام ِ نفس هات روی شانه ام،

سر سنگین از فکرهای دور و درازم را می رساند به خواب.

 

یا اگر نباشی،

فقط سکوت.

 

نه لالای فرشته ها و نه آواز باران،

فقط سکوت است که می خواباندم.

 

گذشت آن شب هایی که

تنهایی ام را با هیچ چیز تاخت نمی زدم.

 

حالا عطر دست هات باید بپیچد توی نفس هام

تا این تیر از غیب رسیده – به گمانم –

به خیر بگذرد از سینه ام.

 

بخند.

نخند.

 

بخند تا مرهم شوی روح و تن تکه پاره  ام را

و مرگ من نخند به حرف های عاشقانه ام.

 

که اگر نخندی و

بخندی،

می میرد دلم.

 

تو نه معجزه ای و نه جادو.

تو همانی که به هر زبانی کم می آورم برای گفتن ات و

لال می شود این زبان درازم.

 

آه ای جان شیرینم،

تو شاد باش،

سلامت باش اما،

مرگ من برای دیگران نباش.

 

که اگر نباشی،

نباشی و

باشی

می میرد دلم.

 

 

Parisienne Moonlight by Anathema*

 

 

پ.ن: نمی دونستم حرفامو چه جوری بگم بس که کله خری! مخصوصا که اولین بار نبود می گفتم...دلمو زدم به دریا و رک و پوس کنده حرفامو زدم ولی خب چندان امیدی ندارم که آدم بشی و گوش کنی. حتما یکی دیگه باید بهت بگه. یکی به جز من...یه وقتایی فک می کنم حالیت نیس خیرتو می خوام...کله خری دیگه ولی منم واسه آخرین بار بود که اون حرفارو زدم. حالا دیگه خودت می دونی! حتی اگه بترکم هم دیگه این حرفارو تکرار نمی کنم.

پ.ن: چقد دلهره داشتم توی راه ولی همین که دیدمت توی ایستگاه که تکیه داده بودی به دیوار و منتظربودی که قطار وایسه همه اش از وجودم پر کشید اما ته دلم فک می کردم یه جای کار می لنگه! هیچی نگفتی و منم چیزی نپرسیدم تا اینکه خودت زبون باز کردی!

و من همه چی دور سرم چرخید...هنوزم باورم نشده. نمی تونم با خودم کنار بیام که زیر این قولت زدی. درسته که قول قوله و همه رو باید نگه داشت اما این یکی خیلی واسه من مهم تر از خیلی چیزا بود و هست.از همه بدتر که اجازه هم می خواستی واسه ادامه دادنش و دلیلای من پشیزی ارزش و تاثیر نداشت واست چون تو تصمیمتو گرفته بودی، اگه می شد با اجازه و اگر هم نه مثه همون چهار باری که من نفهمیده بودم. هنوزم که هنوزه هر وقت حرف می زنیم منتظرم که بگی شوخی کردی. اما نمی گی و من روز به روز حسم عجیب تر و عجیب تر می شه نسبت به این دست پیش گرفتن هات.

حالا دلم مثه سگ تنگ میشه واست ولی اصلا دلم نمی خواد ببینمت لعنتی و تمام ت خ م ی بودن ِ رفتارای این چند روزه ام واسه همین بود به گمونم. چرا درس همون وقتی که فک می کنم حس اعتماد و دوس داشتنم به تو یه پله صعود کرده گند می زنی به همه چی؟

 

پ.ن: توی کامنتای پست قبلی بعضی ها آیدیشون رو داده بودن که ادشون کنم و من نکردم. در جواب اون دوستام باید معذرت خواهی کنم و بگم که من سه سالی میشه که چت کردنو بوسیدم!! گذاشتم کنار. بس که به جای خیر، شر دیدم ازش. اما اگه خواستین می تونین هر چی که می خواینو توی پیامای خصوصی بلاگ بنویسین واسم. حتما جواب میدم و ممنونم از دوستایی که دلداریم داده بودن و آرزوی سلامتی کرده بودن واسم. بعضی هام شاکی بودن از نوع کامنت گذاشتنم!! عرض کنم به خدمتنون که من بی منظور و بی غرض کامنت میذارم. یعنی هر چیزی که با خوندن یه مطلب به ذهنم برسه می نویسم تو کامنت و امیدوارم که کسی به دل نگیره چون یه وقتایی خودمو جای مخاطب نوشته میذارم، همین...

 

پ.ن: برعکس اون روزای اول که بدجور دلم می خواس هر چه زودتر برم و آزمایش دوباره رو بدم، این روزا اصلا دلم نمی خواد این کارو بکنم با اینکه هنوزم باورم اینکه آزمایش دوم عادی میشه. دلم نمی خواد دیگه به عنوان مریض برم بیمارستان.


 
comment نظرات ()