رویای نگفته

 
.: The Last Act :.
نویسنده : UnSpoken Dream - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸۸
 

 

 هیچ فکری توی سرم نبود.

فقط او را می دیدم و نفس کشیدن هم

از فکرم رفته بود.

 

خون گوشه ی لب هاش را با پشت دستش پاک کرد و

به زحمت از روی زمین بلند شد.

 

حتی یک بار هم نگاهم نکرد و دست من،

مانده بود هنوز توی هوای آخرین فعلش.

 

یک چیزهایی را از روی زمین جمع کرد و زد زیر بغلش.

داشت می رفت سمت در

که یک آن برگشت رو به من.

 

لب هاش خواست به گفتن چیزی بجنبند اما

نگفته پشیمان شد.

بعد از چند لحظه مکث،

آهسته پشت کرد به من و

در را هم پشت سرش باز گذاشت.

 

حالا،

خیلی سال بعدتر،

نشسته ام من کنار همان شومینه ای که او برای همیشه خاموشش گذاشت و 

با خودم خیال می کنم چه می خواست بگوید

که به جایش موج توی چشم هاش،

گوله شد و ریخت روی گونه هاش. 

  

  پ.ن: شاید مشکلت این نباشه که وقتی دیدی اون پیر مرد نابینا کنار خیابون چشم به راهه کسی وایساده که بیاد و کمکش کنه از خیابون رد بشه،

تو وارفته تر از هرزمانی توی زندگیت توی ماشینت نشسته باشی و فقط نگاهش کرده باشی.

شاید مشکلت این باشه وقتی اون پیرمرد رو دیدی که چشماش نمی بینه و اون خلع مطلق ذهنت برگشت به سمت چیزی که چند دقیقه پیش دیدی،

شک کرده باشی به اینکه دیدن نعمت بزرگیه!

و فهمیده باشی با اینکه دونستن می تونه دردناک باشه، چیزهایی هست که دیدنشون خیلی دردناک تره حتی اگه قبل از دیدنش بهش پی برده باشی!

 

پ.ن: بازم وقت اسباب کشیه و دنبال خونه گشتن! اما حوصله ی هیچ کدومو ندارم.

کاش یکی بود که می تونست طبق سلیقه ی من این دوتا کاره کوچیکو!! انجام بده...کاش!

 

پ.ن: خوابم حسابی به هم ریخته...مثلا الان من باید ساعت ۵:٣٠ بیدارم شم برم دانشگاه اما هنوز بیدارم!   

راستی خوابه به هم ریخته شده رو چی جوری میزارن سر جاش!؟

 

 


 
comment نظرات ()