رویای نگفته

 
.: Misery? Mystery? Oh its you :.
نویسنده : UnSpoken Dream - ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ مهر ۱۳۸٩
 

 

تا تو باشی که ندهی بر بادم

و نسپاری به دستِ فردای بی بنیادم.

می روم که سر به بیابان بگذارم

تا نشنوی دیگر آه و ناله ی بی پایانم.

 

راست است که هر چه از دوست رسد نکوست اما

انصاف نیست

این داغ بی درمان که می نشانی اش بر جانم.

 

رفتنم دل کندن که نیست،

از شرمندگی است

که دلم را دیگر

نای زخم و زمین خوردن و برخاستن دوباره نیست.

 

تو راست می گفتی عزیزِ جان که این شهر،

شهر عاشقانه های بی گلایه نیست.

 

می روم.

می روم تا تو بمانی و دل خوش ات به این شهر

که جای من و پرستوی زخمی دل،

شهر مردمان بی دل نیست.

 

 

پ.ن: چرا نتونستم بهت بگم که تو بیشتر از همه دلم رو شکستی؟

چرا نمی تونم قبول کنم که هنوزم دوستت دارم اما دیگه نمی خوامت؟

 

پ.ن: گلِ من پوچ در آمد، بی خبر که هر دو دست تو خالی بود.

 

پ.ن: منو اینجا هم می تونین بخونین...


 
comment نظرات ()