.: آخرین ذره های ٍ بودن او :.

 

ایستاده بود جلوی پنجره که باز بود هنوز.

نم نم باران می بارید و کمی سرد بود هوا.

 

سیگاری گذاشت گوشه ی لب هاش

سیگارش اما شکسته بود

نصف بود،

مثل خودش.

 

سرما حسابی دویده بود زیر پوستش.

خودش را توی آغوش تخت اش رها کرد،

تخت خوابی که تن ها بزرگتر بود از خودِ تنهایی اش.

 

سیگارش را گیراند.

دست راستش را دراز کرد و

کشید روی سرمای تنهایی اش.

 

بعد سیگارِ روشن اش را مچاله کرد توی مشتش.

آخر قول داده بود،

حتی اگر او هرگز باز نمی گشت.

 

غلتی زد و صورت اش را قایم کرد توی بالش اش و

با تمام وجود آخرین ذره های بودن ِ او را بلعید و

باز رو کرد رو به پنجره ای که پرده اش می رقصید به ساز باد.

 

شهر ساکتتر از همیشه بود و

آسمان اما،

آرام و قرار نداشت.

 

خودش می دانست که هیچ چیزش نیست.

فقط دلتنگ بود،

همین.

 

دلتنگِ او که بیاید و بخندد برایش.

آنقدر شیرین که همه دنیا بنشیند به تماشایش.

/ 43 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عطیه

بله خب، قطعا همین طوره . اما در نوشته من ، اون بخشی که میگه نه نیست به عبارتی ناز و عشوه ست :) چه خوبمه که اومدید خوندید . مرسی

فلورا

متنت خیلی قشنگ بود. دلتنگِ او که بیاید و بخندد برایش. آنقدر شیرین که همه دنیا بنشیند به تماشایش. برای این لحظه دنیامو میدم....

مریمی

جراح شاعر باید یک چیزی بشود مثل مهندس نویسنده [خنده] قشنگ بود شعرت دکتر.

مریمی

مرسی که سراغ من آمدید و ببخشید که دیر شد بازدید [چشمک]

محمدرضا زمانی

منم همین طور! ممنون برای خوندن. سلام به دوستت هم برسون. فعلا

الفرد

خودش می دانست که هیچ چیزش نیست. فقط دلتنگ بود، همین.

shahzad.fattahi

that was very good thanks